آخرين پيغام!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥  
براي ديدن مطالب جديد يه سر به مشتي المثني بزنيد!!
 
نمی فهمم ... نـــــــــه !اصلاْ نمی فهمم ...
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢  

من نمی فهمم چرا بعد از بعضی از امتحانا همه با هم دست می دنو از هم تشکر می کنن!!!


 
عجب دوره و زمونه ای شده ...
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢  

بچه هم بچه های قديم ... بچه های سوسول تی تيش مامانيه حالا،اعصاب مصاب واس آدم نمی ذارن ...
مامان مدرسم دير شد ... مامان برام ساندويچ درست کردی ... ديرينگ ديرينگ (صدای تلفن !!!) آخ مامان دفتر فلانم رو تو خونه جا گذاشتم برام بيار!
ای وای امروز از سرويس جا موندم (خوب موندی که موندي،تقصير خودته) بابا منو می رسونی ؟ (آخه مگه خودت اون جوری ای ) آخ سرم! (وای که جيگرم حال اومد، بچه ی نونر،حقته) 
الهی مادر به فدات ! چی شده دخترکم ... وای بچم از دست رفت ... يه هفته به خودت استراحت بده مامانی... بچم درس می خونه خسته شده ... الهی بمیره مامان ، نبينه بچش صبح زود از خواب بيدار می شه ، ميره مدرسه ... او قربون دختر (در اين نقطه از قربون صدقه رفتناست که من حالم بد می شه )
 صبح که می خوای بری مدرسه حسابی لباس بپوشيا ... يه کلاه بذار رو سرت، روشم شالتو بنداز ... ببينم دو تا شلوار پوشيدی ديگه ... الهی قربون اون قد و بالات برم (وای منو بگير ) 
دخترم واس خودش خانومی شده !!!صبحونتو کامل خوردی ... ای وای چرا شيرتو تا تهش نخوردی ... بچم بی اشتهاست (آخی يه وقت کم نخوريا) 
شربت مولتی ويتامينتو بخور بعدن برو (آره دو تا قاشقم بخور که تقويت شی) نه نمی خواد،خودم برات می يارم ... آ ، کن (وای لبو لوچش زيادی وا شد،ماهيچه های دور لبش رگ به رگ شد!)
آفرين مامان جان ... (ماچ) ... مامان خداحافظ ... خداحافظ عزيزم ... اگه يه وقت جا موندی ،خودت نريا ... بيا خونه برات آژانس می گيرم ...بالاخره ميام مدرست از اين راننده اتوبوس بی ملاحظتون که کمتر از يه ساعت برات صبر کرده شکايت کنم ...  


 
کولاک ...
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢  

تو اين هفته ای که گذشت به دو مورد کولاکه ديگه هم برخورد اساسی کردم ...

۱. عصار و فواد حجازی در آلبوم جديد عصار !

۲.رضا کيانيان در فيلم بچه های خيابانی !

آدم که حرف واسه گفتن نداشته باشه حاشيه ميره !!


 
جبه
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢  

جبه هم واس خودش کولاکيه!!!


 
وطن
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢  

اي وطن ... اي مادر تاريخ ساز... اي مرا بر خاك تو روي نياز... اي كوير تو بهشت جان من ...

عشـق جاويدان من 

 ايـــــــــــــــــران من

 اي ز تـــو هستي گرفته ريشه ام 

 نيست جز انديشه ات انديشه ام

 آرشي داري به تيــــــر انداختن 

 دست بهرامي به شير انداختن 

كاوه ي آهنــــــــــــگري ضحاك كش

 خود كه دشمن افكني ناپاك كش

رخش و رستـــم بر او پا در ركاب

 تا نبيند دشمنت هرگز به خواب

 مرزداران دليـــــــــــر جان به كف

سرفرازان سپاهت صف به صف

 خون به دل كردند دشت و نهر را

بازگــــــــــــــرداندند خرم شهر را

 اي وطن 
اي مادر ايـــــــــران من

 مــادر اجداد و فرزندان من

 خـــــانه ي من ... طوس من

 هر وجب از خاك تو نامـوس من

 اي دريغ از تو كه ويــــران بينمت

 بيشه را خالي ز شيــران بينمت

 خـاك تو گر نيست جان من مباد

 زنـــده در اين بوم و بر يك تن مباد

 


 

 

 وطن يعني همه آب و همه خـــــاك

 وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شير خواري گاهواره

به دور گرد پيري عين چـــاره

  وطن يعني پــــــدر مــــــادر نياكان

به خون و خاك بستن عهد و پيمان

  وطن يعني هويت اصل ريشه

 سرآغــاز و سرانجام و هميشه

ستيغ و صخره و دريا و هامون

ارس  زاينده رود اروند كــــارون

  وطن يعني خليج تا ابد فارس

  وطن يعني دو دست از جان كشيـدن

به تنگســتان و دشتســـتان رسيــدن

زمين شستن ز استبداد و از كين

به خون گرم در گرمـــــــابه ي فين

  وطن يعني اذان عشـــق گفتن

  وطن يعني غبار از عشق رفتن

  وطن يعني هدف يعني شهامت

  وطن يعني شرف يعني شهادت

  وطن يعني گذشته حال فردا

تمام سهم يــــــك ملت ز دنيا

  وطن يعني چه آباد و چه ويران

  وطن يعنـــــي همين جا

  وطن يعني ايــــــــــــــــــــــــران

 وطن يعني رهايي زآتش  و خون

خروش كــــــــاوه و خشم فـريدون

  وطن يعني زبان حال سيمرغ

حديث يــــــار زال و بال سيمرغ

سپاه جان به خوزستان كشيدن

شهادت را به جـــان ارزان خريدن

نماز خون به خونين شهر خواندن

مهاجـــــــــم را به خرمشهر راندن

 

 

 

 

شنيدن اين شعر با صداي عصار يه حال ديگه اي داره

 


 
پيک نيک ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢  

پيک نيک ... پيک نيکه ... کلاسا حال می ده
حالشو می برم

من سارا بيدم


 
باز مدار و امتحانش ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢  

ديگه داره كم كم بهمون بر مي خوره  ... اين چه وضعيتيه ؟؟ اين اوستاها با اين امتحوناشون اوقات فراغت ما رو مي گيرن و نمي گن بابا !! 5 روز دانشگاه ، 2 روز بي كاري ... جبه با اون لبخند ژكوندش ما رو كوشته ... سه تا كلاس + دو تا اوستا ، دارن مي گن : امتحون تستي مدار ، باز چه نقله ؟؟ با اين حال اصرار داره تستي بگيره !! بابا اقتدار ... بابا مودير گروه ... بابا چهره ي موندگار ... نقطه ي بحرانيش اين جاست كه تنبليه خودشو ، با آمادگي واس ارشد توجيه مي كونه ... همينه ديگه ، هر كسي ظرفيت مدير گروه شدن رو  كه نره !!

خدايي داريم كوفري مي شيم ... دولت كوچولو ، كلي تجزيه تحليل كرده ، گرفته كه امتحون باآس تشريحي باشه ... اون وقت اوشون موخالفت مي كونه ... نمي گه دولت كه نمي تونه يه گوشه ، در انزوا ، به دور از چشم اون گريه كونه و آروم آروم اشك بريزه ...بغز تو گلوش ، يه هو مي تركه و لب و لوچش رو به پايين نزول مي كونه !! آخي كوچولو ... باغ كيوي و خونه ي شومالش ما رو كوشته ...

حيف...خدايي ، حيف ... اگه دو دقيقه  بيشتر وقت داشتيم ...شكي نبود كه آخرين تستم رو هم رله مي كرديم  ... يه تست از اين جا از دست رفت ... يه تست ديگه هم كه ذاتن غلط بود !! البته ما ... سر امتحون موتذكر شوديم !!

شب قبل از امتحون ، دولت رو تو كپي خونه ديديم ... نه بابا ... مثل اينكه مصيبت رو دست كم گرفته بوديم ... شنفته بوديم كه يه پا IQ يه ... اما چون ، توداره بروز نميده ... خدايي داريم كم كم بهش اميدوار مي شيم ... آخه چه جوري فهميد كه : ما ... سوالات ... به هم يه ربطي داريم ... اولش يه موعليك بود ...بعد يه نيگاه اين ور ... يه نيگاه اون ور... آروم گوفت : مشتي ! به مولا خاك پاتيم  ... اوچيكيم ... نمره كفشتيم ...دربست موخلصيم ... شوما توف بنداز ما توش شينا كونيم ... اما اين تن بميره ، نميشه ... به مولا نمي شه ... ما هم كه دلمون نيومد بيشتر از اين واسمون فيلم بياد ، سر در گريبان فرو برديم و بي هيچ كلومي رفتيم پي كارمون ...

بعد امتحون ديديمش ... عرق شرم رو جبينش بيداد مي كرد ... تو چشاش نيگاه نكرديم كه يه ذره اوستوخونشم از شدت خيجالت آب نشه ... اما گرفتيم كه سخت در عذابه ... اي ول ، مشتي ... مرامتو عشقه ...

 خدايي تا حالا اين قدر خالي نبسته بوديم ... آخرش بود ...  راستی اين دفعه خودمون با قالب مالب حال نکرديم ... وحشت جيغه !!    

 

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢  

هورااااااااااا. . . . . نوبت ما هم شد. . .. . . حالی بردم


 
والله خير الماکرين ...
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢  

چنيــــن است رسم ســـــرای درشـــت

گهـــی پشت به زيـن و گهـــی زيـن به پشــت 

ای داد بيداد ... کی فکرشو می کرد ... صدام ... اين غول بی شاخ و دم اين جوری به هلاکت بی افته ... اگر چه هنوزم معلوم نيست اين يارو ... همون يارو باشه .

 

 

اين جا احتمالن داره با خودش می گه :
ای داد بيداد ... کی شپش کردم که نفهميدم ...


 
خام بدم،پخته شدم،سوختم ...
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢  

الان تنها کاری که می تونم بکنم اينه که :

محکم بينيمو بگيرم و دهنمم سفت ببندم که فرمولا بيرون نريزه کل فصل دو رو امروز صفا ايکی ثانيه برام ok کرد ... ای ول مرام  

اين روزا دانشکده بدجوری بوی مغز آدميزاد می ده ...


 
بسم الله ...
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢  

تازه رفتم سر موهندسی !!


 
امان از دست آدم دهن بين ...
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢  

من باشم که ديگه به حرف شوما گوش بدم ... قالب مالب همينه که هست می خواين بخواين ... نمی خواين نخواين ...


 
و اين داستان هم چنان ادامه دارد ...
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢  

اينو بايد ديروز می نوشتم ، نشد...

بـــاز زليخا ضايع شد
وای چــقدر خنديديم
اول ســــاعت بــــــود
ســـارا رو کـرد اون رو
دسته جمعی لــــــــمبانديـــم
به چقدر خوشــــــمزه اســـت
اين لواشک از کدوم نوعش بود
هر چی هست خوشمزه ست
چند دقــــيقه بعدش
اين زليخا يا زهرا ! ضايع شد، تابلو شد
اون بـــشر ! جستی زد
فی الــبداهه برخاست
صـــندلی رو ترک گفت
هم چنان پيش می رفت
تا دم در ، اون ملاجش پايين بود
دستــــگيره رو بفشرد
اوه فغان ! آه کجا ! ایــــــه کجا می روی ای دختر ضايع !

ضيـــــــــــــــــــــــعتک!

اين صدای آشــــنا
اين طنين بی پروا
باز همان دولت بود
وای چقدر خنديديم
دولت و چهره ش کشت
کشت منو از خــنده
آخه جوجه ! تو رو چه به فرياد
به فغان ، داد ، بيداد
کــوچـــولــو آروم باش
چهره اش ديدن داشت
ميخ کوبم کردش !!!! اون نگاه بی پروا
وای دلم ، مــــردم من
بی کران خنده ای دارم من
آخ (مخفه آخی) ! زليخا يا زهرا
طفلکی ! بد جوری ضايع شد
وقتی دولت يا مصيبت با نگاه بی پرواش
تو چشاش خيره موند
اخمهــــــــايش در هم
اون لب و لوچه و لپای چروک افتادش
رو به پــــــــايين ريزون
گردنش با زمان نگاه دولت
نسبتش يکســـان بود
اون نگاه مـــی کردش
اين همش کج می کرد
آه ! چقدر خنديديم
اوه ! صفايی کرديم
نه بابا خــــوب بودش
اين دفعه حال کرديم

وای تموم کرد اين مصيبت
فصل پنجم هم تـموم شد
آخ نکردم گوش دوباره
وای مدار و امــتحانش
باز دوباره يــک شب تار
روز ۲۷ آذر ماه امـــسال
رو به پيش است ... وای خدايا ! پروردگارا!
باز شـــــروع شد
مثل اشعار قبليم
باز شــــــروع کرد
گام ها بر می دارد
high class ، بالا کـلاس او شد دوباره
يورتمه ، آفتاب بالانس ، تخته شيلنگ
همــه رو با هم رفت
روی اعــــــصاب مــن
کارها شــــيرين کـرد
کـــوچــولـــو آروم باش
کـــوچـــولـــو آروم باش



 
سلام ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢  

با قالب جديد حال می کنين ؟؟؟ هنوز يه ذره ايراد داره ...!!
امتحان الکترو خييييييييييلی بد بود .... خيلی خيلی ...! اما از ديشب و حال روزم براتون بگم ...
از صبح شروع کنيم ، اندازه cancel شد .  اگرم نمی شد من دودر بودم ... قرار بود تا بعد افطار با هدی درس بخونيم ، هنوز ساعت ۳ نشده احساس کردم از کانون گرم خانواده خيلی دورم به خاطره همينم فوری رفتم خونه!! ساعت ۹ شب بالاخره بيدار شدم که شب زنده داری کنم ... واااااااااای !! چه شب وحشتی بود .... ساعت ۲ تازه جزوه رو تموم کردمو فرمولا رو حفظ کردم ... بعد دوباره خوابيدم ، دريغ از يه دونه تمرين ....
از همه جالب تر خوابی بود که ديدم .... وقتی آدم زيادی مشغله ی کاری داشته باشه بهتر از اين نمی شه !! چند وقت یيش از کلوپ فيلم کابوس رو گرفتيم ديديم ... اينو داشته باشيد ...  شب هم مامان حليم بادمجون درست کرده بود ... قبول کنين آدميزاد هر وقت اسم بادمجون می شنوه منتظره شنيدنه کدو هم می شه؟! ...اينم داشته باشيد ...
اما خوابم ...
خواب ديدم ... يه پيرزن وحشت ... با موهای بلند تاب دار ... اومده در گوشم می گه :

تو تا حالا روح کدوی سرخ کرده خوردی !!!

عجيبن غريبا !!! جل الخالق !!! پروردگارا !!! اين هنوز تازه الکترو بود ... نميدونم ترمای ديگه می خوام چه چيزايی رو تو خواب بخورم ...!!


 
آخرين سخن ...
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢  

از همه ي بر و بچ با صفايي که با ورود خودشون به اين صفحه، بر ما منت نهادن تشکر مي کنم:


حالـيا مصــلحت وقــت در آن مــــــي بينم

که کشم رخت به مــيخانه و خوش بنشينم

جام مي گــــــــيرم و از اهل ريا دور شــوم

يعـني از اهل جــــــهان پاکدلي بگـــــــزينم
 

خداحافظ


 
بعد از ظهر جمعه ...
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢  

موقعيت :
تو سايت ... منو زهرا ... با يه عالمه کامپيوتر خالی ... صدای ربنا از راديو  نگهبان دم در مياد ... صبح ، ۱ ساعت بعد از من زهرا پيداش شد،کلی حال کرديم ... فنی سوت و کور بود ... يعنی صبح بر و بچ کامپيوتری بيداد می کردن اما برقا که رفت او نا هم رفتن آخه تصوير نداشتن!!!!!
 کله صبح دو تا بچه مثبت برقی با کوله باری از جزوه و کتاب ... اولش تو آکواريوم بوديم تا اينکه ... کم کم  من خوابم گرفت ... تصميم بر اون شد که با هم بريم رو سکوی در ورودی بشينيم ... هنوز دو ورق نخونده بوديم که سردمون شد ... زاويه ی سکو رو عوض کرديمو رفتيم تو آفتاب .... نکته ی جالب اينه که وقتی رفتيم نصف معلوماتمونو تو کمدمون بذاريم ديديم تمام کلاسای فنی پره ... حدس بزنيد کيا بودن ... ابتدايی .. راهنمايی.. دبيرستانی... جغله هايی از اين سر فنی به اون سر فنی در حرکت بودن ... بعدن فهميديم کلاس المپياد دارن !!!!!!! يعنی از يکيشون پرسيديم ، اونم با چنان افتخاری يه افه ی تميز واسمون اومد و رفت ...
بعد کم کم گرممون شد ، به يه جايی رسيدیم که داشتيم می سوختيم ، اين موقع بود که دوباره بند و بساطمونو جمع کرديمو رفتيم تو نماز خونه ... با این که کلی خنديديم ... نسبتن کارا خوب پيش رفت .... الان دارم می رم خونه ی عموجان اينا ، نا سلامتی افطار دعوتيم !


 
جمعه ...
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢  

خوب ما رو قال می ذاری سارا ! بت می گم تو خونه حسش نيست درس بخونم بيا آکواريم جو گير شيم ... مگه اينکه فرجی بشه و چند ورق بريم جلو ... تو ما رو قال می ذاری بی معرفت ... آخه اين رسمشه نا لوتی ... بی کردار ... بی انصاف ... نا مهربون ...
اين جا بين بر و بچ پلاس کامپيوتری حس پلاس بودن داره خفم می کنه ... فعلن ...


 
پنج شنبه ...
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢  

چقدر تاسف بار ! پنج شنبه ای که با مصيبت شروع بشه چی می شه !
اين هفته همه چيز دودرم ... امتحان الکترو و مدار حال و روز برام نذاشته ... کلی جزوه ی نخونده ... کلی کار نکرده ... تا پارسال بود می گفتيم : بابا سال اول که ازين حرفا نداره ! اما حالا !  شايد نتونم ازين ورا هم بيام ... آکواريوم در حال حاضر بهترين دواست ...


 
دولت،مصيبت،عکس سرعت!
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢  

اين قدر عشقه دولتو کلاسش اوفتاده به جونمون که پيش پيش براش شعر ميگیم...
اين شعر ترکيبی از رباعياتمه ! که به مصيبت (دولت) تقديم ميکنم ...

امشب در سر شوری دارم
باز امشب من در هوای فردايم
فردا خواهد آمد دولت
بازم ، همان عکس سرعت

ای خدا ، ای فلک ، ای طبی هههههههههت
شام تاريک ما را سحر کن

می گيرد تير خشمم قلبش را هدف
ای خدا ! اگر از من نگيری او را
می کشم من او را

گوشه ی آسمون
پر رنگــــين کمون
تو مثل يه قـيچی
من خود يه سنگم
(تلميح به همون سنگ،کاغذ،قيچی خودمون!)

واس ،‌ تو همی گفتم
از دل بيچــــــــــــارم
شعر و همـــی ناله
با تو چه دارد سود!
(قافيه ی اين تيکش منو کشته!اهميت موضوعه ديگه!)
امروز بعد مدت ها ، رفتم بوفه ی فنی پايين و فی البداهه ياد اين شعر اوفتادم که میگه:
قمري مست عاشق، بازم گرفته همدم
چکاوک و قناري، اون جوری می گن به هم!

راستی! تو بلاگا که سر زدم ديدم حرف از بعضی و بعضی های ديگس گفتيم:
خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو

"چقدر بعضی ها به بعضی های ديگه ضايع ، بعضی ها رو نشون می دن و می گن اين بعضی ها ، همون بعضی هايین که ميگفتم!"